داستان زیبا و خواندنی مهر پدری

0

داستان زیبا و خواندنی مهر پدری

داستان زیبا و خواندنی مهر پدری 

مهر پدر و مادر همۀ وقت} در داستان ها آورده شده هست، مهری که میتواند در دل فرزندان بنشیند و پیوندی ناگسستنی بین آنها بوجود آورد. 

 

مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده‌اش روی مبل منزل خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست.

 

پدر از فرزندش پرسید: «این چیه؟» پسر پاسخ داد: «کلاغ».

 

پس از چند دقیقه مجدد پرسید: «این چیه؟» پسر گفت: «بابا من که همین هم اکنون بهتون گفتم، کلاغه.»

 

بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: «این چیه؟» عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: «کلاغه کلاغ!»

 

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته هست هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ هست. هر زمان وی را عاشقانه بغل میکردم و به او پاسخ می‌دادم و به هیچ وجه خشمگین نمی شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم.

 

 

[ad_2]

پاسخ دهید